تبليغاتX

JavaScript Codes روياهای جوانی

روياهای جوانی

 

چند تكه آرزو 

 

کاش وقتی زندگی فرصت دهد گاهی از پروانه ها یادی کنيم

کاش  بخشی از زمان خویش راوقف قسمت کردن شادی کنیم

کاش وقتی آسمان بارانی است از زلال چشم هایش تر شویم

کاش مثل پونه ها پر پر شویم


کاش وقتی چشم هایی ابریند به خود اییم و سپس کاری کنیم

کاش با رغبت پرستاری کنیم


کاش دلتنگ شقایق ها شویم به نگاه سرخ شان عادت کنیم

کاش شب وقتی که تنها می شویم با خدای یاس ها خلوت کنیم


کاش گاهی در مسیر زندگی باری از دوش نگاهی کم کنیم


فاصله های میان خویش را با خطوط دوستی مبهم کنیم


کاش با چشمانمان عهدی کنیم وقتی از اینجا به دریا می رویم


جای بازی با صدای موج ها دردهای آبیش را بشنویم


کاش مثل آب، مثل چشمه سارگونه نیلوفری را تر کنیم


کاش این پرواز را باور کنیم


کاش با حرفی که چندان سبز نیست قلب های نقره ای را نشکنیم

کاش هر شب با دو جرعه نور ماه چشم های خفته را رنگی زنیم


کاش بین ساکنان شهر عشق رد پای خویش را پیدا کنیم


کاش با الهام، از وجدان خویش یک گره از کار دل ها کنیم


کاش رسم دوستی را ساده تر،مهربان تر، آسمانی تر کنیم


کاش در نقاشی دیدارمان شوق ها را ارغوانی تر کنیم


کاش اشکی، قلب مان را بشکند با نگاه خسته ای ویران شویم


کاش وقتی شاپرک ها تشنه اند ما بجای ابر گريان شويم


کاش وقتی آرزویی می کنیماز دل شفاف مان هم رد شود

مرغ امین هم از آنجا بگذرد حرفهای قلبمان را بشنود

چند تكه آرزو



 

+نوشته شده در یکشنبه 1387/05/20ساعت9:15توسط افشين مرتضوی | |

 

عشق با اسم و رسم بیگانه است

 

از نظر ما در ذات عشق گمنامی است و زمانی که عشق درآید غبار نام و ننگ از وجود عاشق می زداید واگر ادمی دلبسته نام و نشان باشد یقین هنوز دچار عشق نگدیده است .

عاشقان روی جانان جمله بی نام و نشانند

نامدار را هوای او دمی بر سر نیامد

عاشق نشدی اگر که نامی نداری

دیوانه نه ای، اگر پیامی داری

اصولا در عشق مدح و ذمی وجود ندارد تا به تبع ان عاشق در پی نیک وبد یا نام و ننگ باشد و بنیاد عشق بر بد نامی استوار است .

البته این رسوایی و بد نامی عشق، خود نوعی نامداری است که هر کسی شایسته و سزاوارش نیست.

 

ناگفته نمونه که ما :

زاده عشقیم و پسر خوانده جامیم

AFSHIN

وقتی . . . . . . .

وقتی كه دير نبود من به بودنش نيازمند شدم .

وقتی كه ديگر رفت من به انتظار آمدنش نشستم .

وقتی كه ديگر نمی توانست مرا دوست بدارد من او را دوست داشتم .

وقتي او تمام كرد

من شروع كردم

وقتي او تمام شد

من آغاز شدم

و چه سخت است تنها متولد شدن

مثل تنها زندگی كردن است،

مثل تنها مردن !!! .

 

+نوشته شده در پنجشنبه 1387/05/17ساعت12:30توسط افشين مرتضوی | |

 

رازقي پرپر شد

 باغ در چله نشت

تو به خاک افتادي

کمر عشق شکست

ما نشستيم و

 تماشا کرديم

+نوشته شده در شنبه 1387/05/05ساعت19:50توسط افشين مرتضوی | |

 

اگر خدا کفیل رزق است .                  غصه چرا ؟

   اگر رزفق تقسیم شده است .               حرص چرا ؟

 اگر دنیا فریبنده است .               اعتماد به آن چرا ؟

  اگر بهشت حق است .             تظاهر به ایمان چرا ؟

        اگر جهنم حق است .            این همه نا حق کردن چرا ؟

    اگر حساب حق است .                جمع مال حرام چرا ؟

اگر قیامتی هست .              خیانت به مردم چرا ؟

           اگر دشمن انسان شیطان است .              پیروی از آن چرا ؟

 

خداوندا

 

آرامشی عطا فرما تا بپذیرم آنچه را که نمی توانم تغییر دهم ، شهامتی تا

تغییر دهم آنچه را که می توانم و دانشی که تفاوت آن دو را بدانم .

 

 

 

+نوشته شده در شنبه 1387/04/15ساعت18:53توسط افشين مرتضوی | |

 

 

شبی مست مي گذشتم از ويرانه ای ناگهان چشم مست من خيره شد بر خانه ای

نرم نرمك پيش رفتم تا كنار پنجره تا ببينم با چشم خود صحنه آشفته ای

پسری كور و فلج افتاده اندر گوشه ای مادری زارو پريشان همچو پروانه ای

پسرك از سوز و سرما مي زند دندان به لب

دختري مشغول عيش و نوش بار مردك ديوانه ای

بعد از آن لعنت فرستادم به خود كه دگر مست نروم بحرهر ويرانه ای

تا نبينم با چشم خود دختری عصمت فروشد بحر نان خانه ای

 

+نوشته شده در جمعه 1387/03/31ساعت11:57توسط افشين مرتضوی | |

 

 

به بچه هاي من و تو وقتي يه روز بزرگ شدن

فردا كه مي خوان بدونن كجا بدنيا اومدن

بگو جوابمون چيه حرف حسابمون چيه

تكليف اون خونه اي كه شده خرابمون چيه ؟

............

اردلان سرافراز :

از ابتداي سفرم، رنج كودكان هموطنم را كه ميان هجوم دو فرهنگ - خانه و جامعه - رنج

مي بردند،

می ديدم و رنج مي بردم كه هنوزهم ديدن خانواده هاي بلا تكليف و دربه در پناهنده ی مانده در غربت - با فرزنداني سرگردان تر از خويش - درد هر روز و كابوس هر شب من است .

ترانه با يك پرسش شروع مي شود . يك روز صبح پاييز 1368 در آينه از خودم پرسيدم :

( به بچه هامون چي بگيم ؟ ) فكر و طرح ترانه دو سال تمام ذهن مرا به خود مشغول كره بود .

 

گناه هر چي كه گذشت به گردن ما بود و هست

از ما اگر بتي شكست بت های تازه جاش نشست

هيچ كس به غيراز خود ما از خود ما فريب نخورد

هيچ كس به غيراز خود ما، ما را به بيراهه نبرد

 

**************************************

ترانه اينگونه تمام مي شد :

 

بچه ها بايد بدونن     كه خونشون جاي ديگه اس

تو دستاي كوچكشون     كليد فرداي ديگه اس

 

( فرانكفورت، 1369)

 

 

 

+نوشته شده در دوشنبه 1387/03/27ساعت12:35توسط افشين مرتضوی | |

 

بياييد دنيا را بسازيم، نه با دنيا بسازيم.

+نوشته شده در دوشنبه 1387/03/20ساعت20:31توسط افشين مرتضوی | |

 

dariush

 

بازم یک اجرای خیلی زیبا از ( داریوش ) عزیز که خیلی قشنگ اجراش کرد

خوب متن ترانه رو براتون گذاشتم البته آهنگشم دارم که ....... .

به نظر من  (داریوش ) این آّهنگ را برای پسرش میلاد خونده البته به نظر من

ولی در کل بسیار زیبا خونده الهی همیشه پاینده باشه و در پناه حق تعالی

 

 

 

راهی

 

در تب و تاب رفتنم به فكر راهي شدنم

تو اي هميشه همسفر مرا شناختي تو اگر

مرا پس از من بنويس به هركس از من بنويس

اي تو هواي هر نفس هر نفس از من بنويس

مرا به دنيا بنويس هميشه تنها بنويس

به آب وخاك، اتش و باد براي فردا بنويس

تو جان من باش و بگو به ياد من باش و بگو ميلاد من باش و بگو جانان من باش و بگو

نفس اگر امان نداد رو‍‍ي خوشي نشان نداد

رفت و دوباره برنگشت مرا دوباره جان نداد

دست و زبان من توباش نامه رسان من تو باش

حافظه توار من نام و نشان من تو باش

بگو حكايت مرا قصه هجرت مرا

توشه از غزل ببخش راه زيارت مرا

تو جان من باش و بگو جانان من باش و بگو به ياد من باش و بگو ميلاد من باش و بگو

نفس اگر توان نداد مرا دوباره جان نداد

به اين هميشه ناتمام زمان اگر امان نداد

تو جان من باش و بگو زبان من باش و بگو

برسرگلدسته عشق ازان من باش و بگو

بگو كه مثل من كسي به پاي عشق سر نداد

از آن سوي آبي آب خبر نشد خبر نداد

تو جان من باش و بگو به ياد من باش و بگو ميلاد من باش و بگو جانان من باش و بگو

تو جان من باش و بگو به ياد من باش و بگو ميلاد من باش و بگو جانان من باش و بگو

 

+نوشته شده در شنبه 1387/03/18ساعت11:42توسط افشين مرتضوی | |

 

هر كسي هم رزمي، هم خشمي، هم رنجي دارد

هر كسي هم بزمي، هم دستي، هم گنجي دارد

آن كه با تو، با تو هم رزم است مي خواهد با تو پيروز شود بر دشمن

آن كه با تو هم خشم است مي خواهد با تو فرياد كند، حق با ماست

آن كه با تو هم رنج است مي داند چه كسي رنج تو را مي خواهد

آن كه اما نيستي بزمش خون تو را مي نوشد

آن كه اما نيستس هم دستش، پشت پا مي زند تا بيفتي از پا، تا بماند بالا دست

آن كه اما نيستي هم گنجش، آن كه اما نستي گنجش، مي گويد گنج تو گنج من است

تو اگر تن خسته، من آبادم، تو اگر پا بسته، من آزادم

آن كه هم گنج تو باشد مي پرسد رنج تو گنج چه كس بايد باشد، جز تو

رنج ما گنج كه مي بايد باشد، جز ما

 

 براي خواندن بقيه دكلمه و ديدن عكس بر روي ادامه مطلب كليك كنيد

 

داريوش


ادامه مطلب

+نوشته شده در سه شنبه 1387/03/14ساعت19:49توسط افشين مرتضوی | |

 

داريوش

..........قرن ما.........!!!

با شما آيندگانم اي جهان سازان خشنود

اي برادرهاي فردا

قرن ما قري چنين بود قرن زندان، قرن ميله

قرن اعدام حقيقت قرن تن دادن به دارو

قرن كشتار شهامت

قرن استعمار خاك و قرن استثمار انسان

قرن تن دادن خوار و دل بريدن از دياران

قرن دلالان خون و قرن هم خانه فروشان ( بدوشان )

قرن ضحاكان پيرو سلطه ابري خروشان

 

 

ای انسانهاي پريشان ای خسته گان قرن پر اضطراب

آيا قلب شكسته از طپش هاي بي امان روح آزرده تان را به عصيان وا نمي دارد؟

 

نيست كس كاين مملكت را از خطر بخشد نجات

قرنها بايد كه تا يك مرد كار، آيد حيات

 

كی ميشه كه من و تو( ما ) بشيم و رها بشيم

تا برای هميشه( آزاد )باشيم

 

+نوشته شده در سه شنبه 1387/03/14ساعت19:3توسط افشين مرتضوی | |