|
در عذاب تشنگی گم، حسرت من بوی گندم بر دلم داغ شقايق از عذاب تلخ مردم ازكسی كه مثل بختك تو شبام انداخته سايه يه سوال ساده كردم، نفرت من شده گلايه
تو دونسته بودی چه خوش باورم من شکفتی و گفتی از عشق پرپرم من تا گفتم کی هستی تو گفتی يه بی تاب تا گفتم دلت کو تو گفتی که دریاب قسم خوردی بر ما که عاشق ترینی توی جمع عاشقان تو صادق ترینی همون لحظه ابری رخ ماه آشفت، به خود گفتم ای وای، مبادا دروغ گفت مبادا دروغ گفت شام مهتاب هنوزم تو شبهات اگه ماه و داری من اون ماه و دادم به تو یادگاری
يكی بود يكی نبود زير گنبد كبود لخت و عور، تنگ غروب سپری نشسته بود زار و زار گريه می كردن پريا مثل ابرهای بهار گريه مي كردن پريا از افق جرينگ جيرينگ صدای زنجير می امد از عقب از توی برج، ناله شبگير می امد پريا، گشنتونه پريا،تشنتونه پريا خسته شدين مرغ پر بسته شدين چيه اين های های تون گريتون، وای وای تون پرييای نازنين چتونه زار می زنين توی اين صحرای دور توی اين تنگ غروب نمی گين كه برف می ياد نمی نمی ترسين پريا نمی لرزين پريا دنيای ما قصه نبود پيغوم سر بسته نبود دنيای ما عيونه هر كس می خواد بدونه دنيای ما مار داره بيابوناش خار داره هر كس باهاش كار داره دلش خبر دار داره دنيای ما بزرگه پراز شغال و گرگه دنيای ما همينه بخوای نخوای اينه داریوش
خدایا این وطن ماًوای مایه دل ودل دار دل، آروم مایه نمی دم این ولایت را به دشمن زمانی که حقیقت یار مایه نیاد اون روز که ایران خوار گرده بدست دشمنش بیمار گرده الهی جان و مالم هر چه دارم فدای وطنم ایران گرده الهی دشمنت بی خانمون بی ذلیل و در به در، در این زمون بی نترس از دست غدار زمونه که یار ملت ایران زمین بی نیاد اون روز که ایران خوار گرده به دست دشمنش ویرون گرده الهی جان و مالم هر چه دارم فدایی همه ایرونم گرده ************************ کس نیست که تا بر وطن خود گرید
به حال تباه مردم بد گرید
دی بر سر مرده ای دو صد شیون بود
امروز یکی نیست که بر صد گرید افسوس که فراموش میکنیم آن چه امروز داریم آرزوی دیروز مان بوده است
نگاه كن از پس پرده نگاه كن مثل شطرنج زمونه هر كسی مثل يه محره توی اين بازی می مونه يكی مثل ما پياده يكی صد سال سواره يه نفر خونه بدوشه يكی دوتا قلعه داره يه طرف همه سياه و يه طرف همه سپيدن روبروی هم يه عمر دارن مارو بازی میدن اونهای كه اول بازی توی خونه تو و من پيش پای اسب دشمن مهره هارو سر بريدن ببين امروز هم تو بازی همشون شاه و وزيرن هنوز هم بدونه حركت پشت ما سنگر می گيرن تاج و تخت شاه ديروزدر قلعه شو نمی شه بخيالشون كه اين تاج سرشونه تا هميشه يادشون رفته اين شاه كه به صد مهره نمی باخت تاج و از سرش تو ميدون ، لشكر پياده انداخت
کاش وقتی زندگی فرصت دهد گاهی از پروانه ها یادی کنيم
عشق با اسم و رسم بیگانه است از نظر ما در ذات عشق گمنامی است و زمانی که عشق درآید غبار نام و ننگ از وجود عاشق می زداید واگر ادمی دلبسته نام و نشان باشد یقین هنوز دچار عشق نگدیده است . عاشقان روی جانان جمله بی نام و نشانند نامدار را هوای او دمی بر سر نیامد عاشق نشدی اگر که نامی نداری دیوانه نه ای، اگر پیامی داری اصولا در عشق مدح و ذمی وجود ندارد تا به تبع ان عاشق در پی نیک وبد یا نام و ننگ باشد و بنیاد عشق بر بد نامی استوار است . البته این رسوایی و بد نامی عشق، خود نوعی نامداری است که هر کسی شایسته و سزاوارش نیست. ناگفته نمونه که ما : زاده عشقیم و پسر خوانده جامیم وقتی . . . . . . . وقتی كه دير نبود من به بودنش نيازمند شدم . وقتی كه ديگر رفت من به انتظار آمدنش نشستم . وقتی كه ديگر نمی توانست مرا دوست بدارد من او را دوست داشتم . وقتي او تمام كرد من شروع كردم وقتي او تمام شد من آغاز شدم و چه سخت است تنها متولد شدن مثل تنها زندگی كردن است، مثل تنها مردن !!! .
رازقي پرپر شد باغ در چله نشت تو به خاک افتادي کمر عشق شکست ما نشستيم و تماشا کرديم
اگر خدا کفیل رزق است . غصه چرا ؟ اگر رزفق تقسیم شده است . حرص چرا ؟ اگر دنیا فریبنده است . اعتماد به آن چرا ؟ اگر بهشت حق است . تظاهر به ایمان چرا ؟ اگر جهنم حق است . این همه نا حق کردن چرا ؟ اگر حساب حق است . جمع مال حرام چرا ؟ اگر قیامتی هست . خیانت به مردم چرا ؟ اگر دشمن انسان شیطان است . پیروی از آن چرا ؟ خداوندا آرامشی عطا فرما تا بپذیرم آنچه را که نمی توانم تغییر دهم ، شهامتی تا تغییر دهم آنچه را که می توانم و دانشی که تفاوت آن دو را بدانم .
شبی مست مي گذشتم از ويرانه ای ناگهان چشم مست من خيره شد بر خانه ای نرم نرمك پيش رفتم تا كنار پنجره تا ببينم با چشم خود صحنه آشفته ای پسری كور و فلج افتاده اندر گوشه ای مادری زارو پريشان همچو پروانه ای پسرك از سوز و سرما مي زند دندان به لب دختري مشغول عيش و نوش بار مردك ديوانه ای بعد از آن لعنت فرستادم به خود كه دگر مست نروم بحرهر ويرانه ای تا نبينم با چشم خود دختری عصمت فروشد بحر نان خانه ای
|
About
که در گلزار ما این فتنه کرده است؟
Home
|